قاصدک! هان، چه خبر آوردی؟
از کجا، وز که خبر آوردی؟ خوش خبر باشی، امّا، امّا گِرد بام و درِ من بیثمر می گردی.
انتظار خبری نیست مرا نه ز یاری نه ز دیار و دیاری ـ باری برو آنجا که بود چشمی و گوشی با کس
برو آنجا که تو را منتظرند قاصدک!
در دلِ من همه کورند و کرند.
دست بردار ازین در وطنِ خویش غریب.
قاصدِک ! تجربههای همه تلخ، با دلم میگوید که دروغی تو، دروغ؛ که فریبی تو،فریب.
قاصدک! هان، ولی . . . آخر . . . ایوای!
راستی آیا رفتی با باد؟ با توام، آی! کجا رفتی؟ آی . . .!
راستی آیا جایی خبری هست هنوز؟ مانده خاکسترِ گرمی، جائی؟ در اجاقی ـ طمعِ شعله نمیبندم ـ خُردک شرری هست هنوز؟
قاصدک!
ابرهای همه عالم شب و روز
در دلم میگریند.
اخوان ثالث
+ نوشته شده در یکشنبه نوزدهم تیر 1390ساعت 21:44  توسط علی
|
کدوم شاعر، کدوم عاشق، کدوم مرد
تورو دید و به یاد من نیفتاد
به یاد هق هق بی وقفه ی من
توی آغوش معصومانه ی باد
تو اسم ات معنی ایثار آبه
برای خاک داغ خستگی ها
تو معنای پناه آخرینی
واسه این زخمی دلبستگی ها
نجیب و با شکوه و حیرت آور
تو خاتون تمام قصه هایی
تو بانوی ترانه هامی، اما
مثل شکستن من بی صدایی
تو باور می کنی اندوه ماه رو
تو می فهمی سکوت بیشه ها رو
هجوم تند رگبار تگرگی
که می شناسی غرور شیشه ها رو
تو معصومی مثل تنهایی من
شریک غصه های شبنم ونور
تو تنهایی مثل معصومی من
رفیق قله های پاک و مغرور
ببین، من آخرین برگ درخت ام
درخت زخمی از تیغ زمستون
منو راحت کن از تنهایی من
منو پاکیزه کن با غسل بارون
تو تنها حادثه، تنها امیدی
برای قلب من، این قلب مسموم
ردای روشن آمرزشی تو
برای این تن محکوم محکوم
نجیب و با شکوه و حیرت آور
تو خاتون تمام قصه هایی
تو بانوی ترانه هامی، امامثل شکستن من بی صدایی
ایرج جنتی عطایی
+ نوشته شده در یکشنبه پنجم تیر 1390ساعت 12:43  توسط علی
|
دوستت دارم پریشان، شانه میخواهی چه کار؟
دام بگذاری اسیرم، دانه میخواهی چه کار؟
***
تا ابد دور تو میگردم، بسوزان عشق کن
ای که شاعر سوختی، پروانه میخواهی چه کار؟
***
مُردم از بس شهر را گشتم یکی عاقل نبود
راستی تو این همه دیوانه میخواهی چه کار؟
***
مثل من آواره شو از چاردیواری درآ!
در دل من قصر داری، خانه میخواهی چه کار؟
***
خُرد کن آیینه را در شعر من خود را ببین
شرح این زیبایی از بیگانه میخواهی چه کار؟
***
شرم را بگذار و یک آغوش در من گریه کن
گریه کن پس شانه ی مردانه می خواهی چه کار؟
مهدی فرجی
+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم خرداد 1390ساعت 16:34  توسط علی
|
غروب در نفس گرم جاده خواهم رفت
پیاده آمده بودم ، پیاده خواهم رفت
طلسم غربتم امشب شکسته خواهد شد
و سفره ای که تهی بود بسته خواهد شد
و در حوالی شب های عید همسایه
صدای گریه نخواهی شنید همسایه
همان غریبه که قلک نداشت خواهد رفت
و کودکی که عروسک نداشت خواهد رفت
منم تمام افق را به رنج گردیده
منم که هر که مرا دیده ، در گذر دیده
به هر چه آینه تصویری از شکست من است
به سنگ سنگ بناها ، نشان دست من است
اگر به لطف و اگر به قهر می شناسندم
تمام مردم این شهر می شناسندم
شکسته می گذرم امشب از کنار شما
و شرمسارم از الطاف بی شمار شما
من از سکوت شب سردتان خبر دارم
شهید داده ام ، از دردتان خبر دارم
تو زخم دیدی اگر تازیانه من خوردم
تو سنگ خوردی اگر آب و دانه من خوردم
اگرچه تلخ شد آرامش همیشه تان
اگرچه کودک من سنگ زد به شیشه تان
دم سفر مپسندید نا امید مرا
ولو دروغ ، عزیزان ، حلال کنید مرا
تمام آنچه ندارم ، نهاده ، خواهم رفت
پیاده آمده بودم ، پیاده خواهم رفت ؛؛؛
از "محمد کاظم کاظمی" شاعر افغان خطاب به ایرانیان به هنگام مراجعت به کشورش
+ نوشته شده در یکشنبه هشتم خرداد 1390ساعت 15:52  توسط علی
|
عاشقش بودم عاشقم نبود وقتی عاشقم شد که دیگه دیر شده بود حالا می فهمم که چرا اول قصه ها میگن یکی بود یکی نبود یکی بود یکی نبود . این داستان زندگی ماست . همیشه همین بوده . یکی بود یکی نبود . در اذهان شرقی مان نمی گنجد با هم بودن . با هم ساختن . برای بودن یکی ، باید دیگری نباشد. هیچ قصه گویی نیست که داستانش این گونه آغاز شود ، که یکی بود ، دیگری هم بود . همه با هم بودند . و ما اسیر این قصه کهن ، برای بودن یکی ، یکی را نیست می کنیم . از دارایی ، از آبرو ، از هستی . انگار که بودنمان وابسته نبودن دیگریست . هیچ کس نمیداند ، جز ما . هیچ کس نمی فهمد جز ما . و آن کس که نمی داند و نمی فهمد ، ارزشی ندارد ، حتی برای زیستن . و این هنری است که آن را خوب آموخته ایم . هنر نبودن دیگری !
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم فروردین 1390ساعت 12:48  توسط علی
|
بود آیا که خرامان ز درم بازآیی؟
گره از کار فروبستهی ما بگشایی؟
نظری کن، که به جان آمدم از دلتنگی
گذری کن: که خیالی شدم از تنهایی
گفته بودی که: بیایم، چو به جان آیی تو
من به جان آمدم، اینک تو چرا مینایی؟
بس که سودای سر زلف تو پختم به خیال
عاقبت چون سر زلف تو شدم سودایی
همه عالم به تو میبینم و این نیست عجب
به که بینم؟ که تویی چشم مرا بینایی
پیش ازین گر دگری در دل من میگنجید
جز تو را نیست کنون در دل من گنجایی
جز تو اندر نظرم هیچ کسی میناید
وین عجب تر که تو خود روی به کس ننمایی
گفتی: از لب بدهم کام عراقی روزی
وقت آن است که آن وعده وفا فرمایی
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم فروردین 1390ساعت 14:24  توسط علی
|
مگذار كه عشق ، به عادتِ دوست داشتن تبديل شود !
مگذار كه حتي آب دادنِ گلهاي باغچه ، به عادتِ آب دادنِ گلهاي باغچه بدل شود !
عشق ، عادت به دوست داشتن و سخت دوست داشتنِ ديگري نيست ، پيوسته نو كردنِ خواستني ست كه خود پيوسته ، خواهانِ نو شدن است و ديگرگون شدن.
تازگي ، ذاتِ عشق است و طراوت ، بافتِ عشق . چگونه مي شود تازگي و طراوت را از عشق گرفت و عشق همچنان عشق بماند ؟
عشق، تن به فراموشي نمي سپارد ، مگر يك بار براي هميشه .
جامِ بلور ، تنها يك بار مي شكند . ميتوان شكسته اش را ، تكه هايش را ، نگه داشت . اما شكسته هاي جام ،آن تكه هاي تيزِ برَنده ، ديگر جام نيست .
احتياط بايد كرد . همه چيز كهنه ميشود و اگر كمي كوتاهي كنيم ، عشق نيز .
بهانه ها جاي حسِ عاشقانه را خوب مي گيرند...
از كتاب يك عاشقانه آرام اثر نادر ابراهيمي
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم فروردین 1390ساعت 21:37  توسط علی
|
دیدم تو خواب وقت سحر
شهزاده ای زرین کمر
نشسته رو اسب سفید
می اومد از کوه و کمر
می رفت و آتش به دلم می زد نگاهش
کاشکی دلم رسوا بشه ، دریا بشه ، این دو چشم پر آبم
روزی که بختم وا بشه ، پیدا بشه ، اون که اومد تو خوابم
شهزاده ی رویای من شاید تویی
اون کس که شب در خواب من آید تویی تو……از خواب شیرین ، ناگه پریدم ،او را ندیدم ، دیگر کنارم به خدا
جانم رسیده ، از غصه بر لب ،هر روز و هر شب ، در انتظارم به خدا
دیدم تو خواب وقت سحر
شهزاده ای زرین کمر
نشسته رو اسب سفید
می اومد از کوه و کمر
+ نوشته شده در شنبه ششم فروردین 1390ساعت 22:17  توسط علی
|
امسال اولین سال نو بدون تو رو گذروندم.چقدر سخت بود لحظه سال تحویل که دلم میخواست اولین نفری باشی که سال جدید رو بهش تبریک میگم،مثل سال های قبل. ولی نتونستم.چون اجازه نداشتم!
به هر حال برات بهترین آرزو ها رو میکنم و آرزوی خوشبختی و سعادت برای تو عزیزم دارم
ز گریه ی مردم چشمم نشسته در خون است
ببین که در طلبت حال مردمان چون است
سال نو مبارک نگار عزیزم
+ نوشته شده در شنبه ششم فروردین 1390ساعت 21:33  توسط علی
|
تورا گم میکنم هر روز و پیدا میکنم هر شب
بدین سان خواب ها را با تو زیبا میکنم هر شب
تبی این کاه را چون کوه سنگین میکند هر شب
چه آتش ها که در این کوه برپا میکنم هر شب
+ نوشته شده در دوشنبه نهم اسفند 1389ساعت 23:33  توسط نگار
|
وقتی تنهاییم، دنبال دوست می گردیم
پیدایش که کردیم، دنبال عیب هایش می گردیم
وقتی که از دست دادیمش، دنبال خاطراتش می
گردیم
و همچنان تنها می مانیم
هیچ چیز آسان تر از قلب نمي شکند
ژان پل سارتر
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم بهمن 1389ساعت 15:41  توسط علی
|
انسانی كه ادعا مي كند، ديگر اعتقادي به عشق ندارد؛ كسي است كه ديگر عشق به او اعتمادي ندارد.
مارس كرانشه

دشوار مي توانم از نگاره ها ديده بپوشم
بايد که خيش بر من بگذرد
آينه زمستان و سال
بايد زمانه بر من بذر بيافشاند.
------------------------------------
زمستان ،درخت در انديشه فرو مي رود
سپس روي خنده همهمه مي کند
و زمزه برگ ها
زينت باغ هاي ماست.
بهر آنکه ديگر دل به کس نمي بندد
همواره زندگي بسي دور است
فيليپ ژاکوته

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم بهمن 1389ساعت 1:35  توسط علی
|
پیش از من و تو لیل و نهاری بوده است
گردنده فلک نیز بکاری بوده است
هرجا که قدم نهی تو بر روی زمین
آن مردمک چشم نگاری بوده است
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم آبان 1389ساعت 14:27  توسط علی
|
هر از چند گاهی برای آن که دوستش میداری نشانه ای بفرست تا به یادش آوری که هنوز قلبی برایش می تپد.
شکسپیر
+ نوشته شده در سه شنبه یازدهم آبان 1389ساعت 19:32  توسط علی
|
آدم ها برای یك مقصود، یك دوره خاص
یا برای همیشه پا به زندگی شما میگذارند ،وقتی بدانید كه كدام یك هستند،
خواهید دانست كه برای آن فرد چه باید بكنید ،وقتی شخصی به خاطر مقصودی به
زندگی شما میآید، معمولاً برای آن است كه نیازی را كه بیان داشتهاید برآورده سازد ،آن ها آمدهاند كه به شما برای حل مشكلی كمك كنند، راهنما و حامی شما باشند و یابه لحاظ جسمی، احساسی و معنوی
یاری تان رسانند.
آن ها فرستادگان خدا به نظر میرسند
و واقعاً هم هستند ،بنابراین آن ها به دلیل
نیازی که داشتهاید نزد شما هستند. سپس بدون این كه گناهی از شما سر زده باشد و در زمانی كه فكرش را نمی
كنید این شخص به شما چیزی خواهد گفت یا كاری
خواهد كرد كه رابطه به پایان برسد، گاهی آن ها میمیرند، گاهی میروند.
گاهی به گونهای غیرمعقول عمل می
كنند و مجبورتان می كنند جبههگیری كنید آن چه باید دریابیم این است كه
ما به آرزویمان رسیدهایم. كار ایشان انجام شده است. دعایی كه به سوی آسمان روانه كرده
بودید پاسخ داده شده و اینك موقع حركت است. بعضی افراد برای یك دوره خاص به
زندگی شما می آیند چرا كه نوبت شماست كه مشاركت كنید، رشد كنید و یاد بگیرید. آن ها آرامش به شما هدیه میكنند و
شما را میخندانند.
ممكن است چیزهایی یادتان دهند كه پیش
از آن هرگز انجام ندادهاید. معمولاً شادی باورنكردنی به
شما میبخشند، باورش كنید این واقعی است، اما فقط برای یك فصل و دوره خاص. روابط همیشگی به شما درس هایی برای
تمام زندگی میدهندچیزهایی كه بر اساس آن باید
بنیان احساسی محكمی بسازید. كار شما پذیرش درس است. به او عشق بورزید و آن چه را یاد
گرفتهاید در سایر روابطتان و مراحل زندگی تان به كار گیرید.
+ نوشته شده در یکشنبه دوم آبان 1389ساعت 18:56  توسط علی
|
موج دامنی که می رقصه تو باد
یه بغل موهای آزاد
تبِ پیشونیِ من امشب دستاتو می خواد
تو آغوشِ گرمت منو نگه دار
نفسامو بشنوه دیوار
منی که رقصیدنم از یادم رفته انگار
حالا دیگه این منم
میخوام سکوتمو بشکنم
اگرچه تلخه حرفام
هی خودمو خط زدم
به تو مُـهرِ "نباید" زدم
ولی دیگه نمی خوام
تا آخر راه می آم
با تو هر جای دنیا می آم
بخواب نزدیکِ نبضم
رسوای عالم بشم
بذار اهل جهنم بشم
می خوام با تو برقصم
یه دامنِ پُـر گل
دورش پُـرِ خار
بذار زخمی شه دستام این بار
تو رو می ذارم تو قلبم
می ریزه دیوار
تو رو می بوسم اگه حتی گناهه
خدا امشب نزدیکِ ماهه
اونی که قلبی رو شکسته، رو سیاهه
با صدای سعید مدرس بشنویم.
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم مهر 1389ساعت 16:10  توسط علی
|
عذاب وجدان هميشه مال
كسي است كه صادق نيست و آرامش مال كسي است كه صادق است.
لذت دنيا مال كسي نيست كه با آدم صادق زندگي مي كند، آرامش دنيا مال اون كسي است كه با وجدان صادق زندگي ميكند.
+ نوشته شده در شنبه بیست و چهارم مهر 1389ساعت 2:0  توسط علی
|
گندم گواه باش که مرا برای
ترساندن
آفریده اند
من تشنه ی عشق پرنده ای بودم
که تمام سهمش از من
گرسنگی بود...
( مترسک )
+ نوشته شده در شنبه هفدهم مهر 1389ساعت 19:52  توسط نگار
|
مرا ببخش با تمام حرفهای تکراریم...
مرا ببخش با تمام وعده های پوشالیم...
مرا ببخش که سفره هفت سین را هم نه برایت پهن میکنم نه جمع...
مرا ببخش که فقط سفره دلم را برایت باز میکنم
مرا ببخش که بی وجود خودم...
حتی چشم دیدن خوشبختی تورا هم ندارم...............
+ نوشته شده در شنبه هفدهم مهر 1389ساعت 19:42  توسط نگار
|
رفت اوني كه مي خوامش
بارونه نگاهش
مي باريدش نم نم
دور شد از من كم کم
خدا مُردم از غم
واي منو چشماي خيس
درد دوريش كم نيست
شباي غم انگيز
روزاي سرد پاييز
كسي مثل اون نيست
مي دونم نمياد
عشقمو نمیخواد
اون منو برده از ياد
دروغ نمي گم به خودم
راست راسي عاشقش شدم
دارم از دوريش ميميرم
باصدای رضا اردشیری بشنویم.
+ نوشته شده در شنبه هفدهم مهر 1389ساعت 17:7  توسط علی
|